مدح و شهادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
از غـربت پـیـمـبر، داور به گریه افتاد توحید روضهخوان شد، کوثر به گریه افتاد از داغ زهرِ آن دو ملعـونه، جسم احمد میسوخت آن چنان که، بستر به گریه افتاد وقتی که بی حیا گفت: "إنّ الرَّجل، لَیَهجُر" جبریل ناله سر داد، منبر به گریه افتاد هم دخـتـر نـبـی بـود، هم مـادر پیـمـبر بدجـور مـادرانـه، دخـتـر به گریه افتاد یاد "حُسینُ مِنّی" با جدّ خویش میسوخت آمد حـسـین، نـزدِ دلـبـر به گـریـه افتاد تا حکم صبر را داد احمد به مرتضایش خیره به همسرش شد، حیدر به گریه افتاد در بین کوچه کـشتند، آقای ما حسن را از بعد آن دوشنبه، مضطر به گریه افتاد رفت و نـدیـد احـمـد، زهـرا مـیان آتش آن قدر ناله سر داد، تا" در" به گریه افتاد بعد از هجـوم دشمن، تا دید میخ در را از غـربت امیرش، قـنـبر به گریه افتاد روز دهـم شد و شـمر آمد میان مـقـتـل آن قدر ضربه زد که خنجر به گریه افتاد با قـد خـم رسـید و در بین قـتـلگـه دیـد فرزند بی سرش را، مادر به گریه افتاد جوری در آن هـیاهـو فریاد زد: "بُنیّ" تا صبح روز محشر، نوکر به گریه افتاد |